خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سرنوشت مثل موم تو دستهای خودمه این روزها.

گاهی فکر می کنم این دوست داشتنی که تو قلبم حس میکنم فقط خواسته های اون بخش وجودمه که تنبلی رو دوست داره. که دوست داره به یکی تکیه کنه و چشماشو ببنده که اون راه ببردش.

این روزها دوباره دارم خودم رو حس میکنم. خواسته هام رو. چیزهایی که شادم میکنه رو.

خوشحالم که ترس دوباره جاشو به قدرت داده.

آسمان مال من است…

همیشه سبز

درخت های همیشه بهار رو دوست ندارم.

مثل آدم هایی که همیشه کمرشون راست است و انگار هیچ غمی خم نمی کندشان. همیشه سبز، همیشه برگ دار، همیشه سایه دار. تابستان و زمستان ندارند.

کسی با تبر به جونشون نمیفته.

اما هیچ وقت میوه ندارند. اما هیچ وقت کسی را با شکوفه سورپریز نمی کنند.

چشمهایش

چشمهای نگرانش با تمام وجود از من خواهش می­کنن که کمکش کنم. که راهی رو بذارم جلوی پاش که چیکار کنه.

در دو بازه زمانی مختلف دو نفر رو دست داشت که چون تکلیف خودش رو نمی­دونست که می­خواد صرفاً دوست کسی باشه یا نه، بی­خیال دوست داشتنش شده بود و ماه­ها بود که به این فکر می­کرد که آیا کاری که کرده درست بوده یا نه.

امروز صبح چشهاش برق میزد، با اون اولین نفر کلی حرف زده بودند و دوباره محبتشون رو به هم نشون داده بودن. خوشحال بود.

2 ساعت بعد که دیدمش دیگه برقی تو چشمهاش نبود. دقیقاً همین امروز نفر دوم هم بهش زنگ زده بود.

بعد از ماه­ها، درست در یک روز!

حالا اون بود و یه انتخاب. اون بود و تردید.

من چه کمکی می­تونستم بکنم؟هیچ!

عجب دنیای جالبیه.

برای نوه ام

دهانت را می ­بویند…مبادا گفته باشی…دوستت دارم

زندگی تو وحشت، ترس، خفقان…

ظاهر متفاوت از باطن

دروغ هایی که باید بگی تا بتونی زندگی کنی

دخالت همه کس در همه چیز زندگیت حتی رنگ شورتت

زندگی زیر نگاه های سنگین و شماتت بار دیگران

ترس

ترس

ترس

….

این چیزیه که باید واسه نوه ات تعریف کنی از دوران جوانی ات.

قطع سیگنال

Searching for wireless networks in range

حتی اگه به بهترین و سریعترین شبکه هم وصل باشی، حتی اگه با بیشترین سرعتی که بشه تصور کرد هم در حال دانلود چیزی باشی، حتی اگه ساعت­ها به صورت مداوم وصل بوده باشی،

کافیه چند لحظه اون شبکه قطع شه.

اونوقته که شبکه بعدی ممکن به صورت خودبه خود وصل میشه. بدون اینکه از تو بپرسه که این سرعت و این شبکه جدید و در دسترس رو میخوای یا نه. بدون اینکه کاری داشته باشه به دوری و نزدیکی منبعش یا شدت سیگنالش. دیگه شبکه قبلی هم اگه وصل شه، تا وقتی که تو این شبکه جدید رو D/C نکرده باشی وصل نمیشه. حتا اگه شدتش 10 برابر باشه. حتی اگه منبعش در دسترس ­تر باشه.

دوستی­ هایی که توش همه چیزت رو گذاشتی وسط هم همینجورن. وقتی دیگه همه چیزت بهش وصل شده، وقتی دیگه محتاجش شدی، کافیه چند لحظه قطع شه. کافیه شبکه بعدی وصل شده باشه. هرچقدر دور، هرچقدر دست نیافتنی.

تغییر بعد از جدایی

میگن آدم­ها بعد از break up اولین کاری که می­کنن، تغییر ظاهرشونه. یکی موشو کوتاه میکنه، یکی رنگ میکنه، یکی میره لاغر میکنه، یکی میره چاق میشه، یکی میره باشگاه تا شونه ­هاش رو پهن تر کنه، یکی…

ناخودآگاه، من هم این روزها بیشتر از هر چیزی دارم کارهایی که هیچوقت نکردم و برام اهمیتی هم نداشت رو می ­کنم. حسابی دارم به خودم میرسم. این روزها مرتب ­تر و خوشکل ­تر از هر زمان دیگه ­ای هستم. :]

توکا با طعم ظرف سوخته

از اون سر شهر می­ کوبم میام سیدخندان فقط به شوق اون ظرف­های سوخته.

رستوران/کافی ­شاپ توکا.

پاتوق این روزهای دلتنگی­هام.

لازانیا رو تو ظرف پیرکسی سرو میکنه که تمامش زغال بسته. زغال­هایی که ممکن نیست با روزها خیس خوردن هم ذره­ای از استحکامشون کم بشه. تیکه ­های پنیر اطراف لازانیا هم چنان سوخته ­ان که تا چندین دقیقه بعد از سرو شدن روی میزهمچنان ازشون دود بلند میشه. و من عاشق تمام اینهام. عاشق اون ورقه قهوه ­ای چرمی که می­تونست دقیقاً مقل بقیه لایه­ های شل و نرم و بی ­دوام رویی باشه اما نیست. تلاش دندون­ هام رو دوست دارم وقتی دارن سعی می ­کنن بجونش!

من این رستوران رو دوست دارم. شاید چون هیچ بو و نشونی از تموم مردهای زندگیم و ذهنم نداره.

شاید چون یه جاییه برای خود خودم.

لانه ی پرنده

دبستانی که بودیم میگفتن از نشونه­ های قدرت خدا غریزه­ ای هست که حیوانات دارن. اینکه یه پرنده حتی اگه قبل از اینکه از تخم دربیاد هم مادرش رو از دست داده باشه و هیچ وقت هم پرنده­ ای مثل خودش رو نبینه، باز هم میتونه پرواز کنه و میتونه لونه بسازه.

توانایی پرنده­ ها تو ساختن لونه ­شون رو نشانه ی قدرت خدا میدونستن.

من منکرش نیستم. شاید تنها چیزی که هنوز بهش اعتقاد دارم همین بودن خداست. اما آیا منِ انسان از اون پرنده کمترم؟ حس لونه سازی فقط مال پرنده نیست. من هر روزم، هر لحظه ­ام، با دیدن هر مغازه، دیدن هر ساختمون، تو ذهنم لونه­ ام رو میسازم. محله­ اش رو، ساختمونش رو، طبقه­ اش رو، پنجره­ اش رو، رنگ دیوارش، جنس و چیدمان مبلش، امکانات حموم و وانش حتا. و از همه دقیقتر، اتاق خوابش رو. خودم رو تو تمام گوشه و کنارهاش می­بینم، اون رو هم. هر روز میسازم و میچینم و می­خرم.

هر روز میسازم و میسازم.

من دقیقاً همون پرنده ­ام، با همون غریزه توانمند، فقط بدبخت­ تر. ناتوان­ تر…

خدا این قسمت خلقتش، واسه من کم گذاشته.

اینکه پرنده آزاده و من، کنج روزهام، اسیر.

اسیر

اسیر…

پرنده ی توی قفس هم  مثل من خواب لونه می­بینه؟

دخترک

دخترک با مانتوی قرمزش از سر این میز به سر اون میز میره. لباسش و نگاه­ های نگرانش و صورت گل انداخته­ اش نشون میده که اینکاره نیست. گارسون بودن در این رستوران رو هنوز یاد نگرفته. بیشتر به دختر آقای صندوقدار میخوره که شاید امروز به جای گارسون بیماری اومده کمک. شاید هم این رستوران تجارت خانوادگیشونه. پدر پشت صندوق، مادر سفارش میگیره و دختر جوون به واسطه جوونیش اینور و اونور میره و بین میزها میچرخه.

ساعت حدود 3:30  هست و میزها دونه دونه خالی میشن. دختر روی یک صندلی میشینه و از پنجره به دوردست­ها نگاه میکنه. در باز میشه و به همراه سوزی که به داخل میوزه، زوج جوونی خندان وارد میشن. دختر به سختی و سنگین لبه میز رو میگیره و بلند میشه تا بهشون منو بده.

چقدر سخت باید باشه همچین کاری. مثل خستگی روزهای عید تو تن دختر اون پیرمرد بزرگ خاندان. وقتی از صبح چندین خانواده با هم و به دنبال هم اومدن خونه شون. حس هر روز مهمون داشتن از صبح تا نصف شب.

خواستن

پیشترها فکر می­کردم تکراری شدن و عادی شدن عاملیه که باعث میشه یه زوج دیگه خیلی لذت از رابطه ­شون نبرن. فکر می­کردم حس تملکی که ارضا شده عاملیه که مانع میشه هرروز و همیشه به فکر پارتنرمون باشیم و کم کم میشیم دوتا آدم باهم ولی جدا از هم.

الان، با اینکه تمام اینها رو همچنان قبول دارم، یه چیز دیگه رو هم تو این ماجرا دخیل می­دونم.

قبل از اینکه مال هم باشیم (تماماً مال هم و با هم باشیم)، هرچی رو که می­خوایم برای اون و با اون می ­خوایم. حتی نفس کشیدن و راه رفتن هم بی ­او بی­ احساس و بی­ روحه و تصور بودن اون در کنارت وقت راه رفتن و نفس کشیدن واست میشه عامل محرک که راه بری و نفس بکشی.

وقتی داریش، وقتی عادت کردی به راه رفتن در کنارش، به نفس کشیدن در آغوشش، تازه میفهمی که راه رفتن، راه رفتنه و نفس کشیدن، فقط تلاش ناخودآگاهی برای زنده بودن. همین. دیگه شوقی برای نفس کشیدن هم نمی ­مونه.

این قدرت عظیم «خواستن» هست که آدمی رو زنده نگه میداره، نه «داشتن»!

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.