ژانویه 26, 2010 بدست hizom
دبستانی که بودیم میگفتن از نشونه های قدرت خدا غریزه ای هست که حیوانات دارن. اینکه یه پرنده حتی اگه قبل از اینکه از تخم دربیاد هم مادرش رو از دست داده باشه و هیچ وقت هم پرنده ای مثل خودش رو نبینه، باز هم میتونه پرواز کنه و میتونه لونه بسازه.
توانایی پرنده ها تو ساختن لونه شون رو نشانه ی قدرت خدا میدونستن.
من منکرش نیستم. شاید تنها چیزی که هنوز بهش اعتقاد دارم همین بودن خداست. اما آیا منِ انسان از اون پرنده کمترم؟ حس لونه سازی فقط مال پرنده نیست. من هر روزم، هر لحظه ام، با دیدن هر مغازه، دیدن هر ساختمون، تو ذهنم لونه ام رو میسازم. محله اش رو، ساختمونش رو، طبقه اش رو، پنجره اش رو، رنگ دیوارش، جنس و چیدمان مبلش، امکانات حموم و وانش حتا. و از همه دقیقتر، اتاق خوابش رو. خودم رو تو تمام گوشه و کنارهاش میبینم، اون رو هم. هر روز میسازم و میچینم و میخرم.
هر روز میسازم و میسازم.
من دقیقاً همون پرنده ام، با همون غریزه توانمند، فقط بدبخت تر. ناتوان تر…
خدا این قسمت خلقتش، واسه من کم گذاشته.
اینکه پرنده آزاده و من، کنج روزهام، اسیر.
اسیر
اسیر…
…
پرنده ی توی قفس هم مثل من خواب لونه میبینه؟