چشمهای نگرانش با تمام وجود از من خواهش میکنن که کمکش کنم. که راهی رو بذارم جلوی پاش که چیکار کنه.
در دو بازه زمانی مختلف دو نفر رو دست داشت که چون تکلیف خودش رو نمیدونست که میخواد صرفاً دوست کسی باشه یا نه، بیخیال دوست داشتنش شده بود و ماهها بود که به این فکر میکرد که آیا کاری که کرده درست بوده یا نه.
امروز صبح چشهاش برق میزد، با اون اولین نفر کلی حرف زده بودند و دوباره محبتشون رو به هم نشون داده بودن. خوشحال بود.
2 ساعت بعد که دیدمش دیگه برقی تو چشمهاش نبود. دقیقاً همین امروز نفر دوم هم بهش زنگ زده بود.
بعد از ماهها، درست در یک روز!
حالا اون بود و یه انتخاب. اون بود و تردید.
من چه کمکی میتونستم بکنم؟هیچ!
عجب دنیای جالبیه.