سرنوشت مثل موم تو دستهای خودمه این روزها.
گاهی فکر می کنم این دوست داشتنی که تو قلبم حس میکنم فقط خواسته های اون بخش وجودمه که تنبلی رو دوست داره. که دوست داره به یکی تکیه کنه و چشماشو ببنده که اون راه ببردش.
این روزها دوباره دارم خودم رو حس میکنم. خواسته هام رو. چیزهایی که شادم میکنه رو.
خوشحالم که ترس دوباره جاشو به قدرت داده.
آسمان مال من است…
برای من خیلی فرقی نمیکنه. چه سرنوشتم دست خودم باشه چه نباشه، دلم میخواد یکی رو خیلی دوست داشته باشم. دلم میخواد بتونم به یکی بگم دوستش دارم
چه حس خوبی. خوش بحالت
دوست داشتن رو دوست داری یا دوست داشته شدن رو؟
من قبلاً فکر می کردم دوست داشتن رو دوست دارم. اما وقتی که اون با من بد بود، دوستش نداشتم. فمهیدم لذت دوست داشته شدن بوده که دوست داشتن رو درست میکنه.
آره هیزم جان، من دوست داشتن رو دوست دارم. البته انکار نمی کنم که یه رابطه ی دو طرفه ست. ترجیح میدم به کسی عشق بدم که متقابلن دوستم داشته باشه اما چیزی غیر از تکیه کردنه. یحتمل عشق دادن های یک طرفه خسته و دلزده م میکنه. به هر حال، هرچند وقت یه بار، خلا دوست نداشتن و عشق ندادن گریبانم رو می گیره و آزارم میده.