Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خانه من

از امروز مجموعه پست هايي ميذارم با عنوان «خانه اي كه هرگز چيده نشد«

در سوگ زندگي اي كه در كنار «ن» هم نفس 6 سال زندگي ام براي  خودمون تو آرزوهام ساخته بودم

خونه اي كه دست روزگار بر سرمون آوار كرد

دل من گرفته زینها

سرگرمی که نه، درست تر بگم، تنها فعالیت این روزهای من شده چرخ خوردن در دنیای خوشی دیگران. ساعت ها عکس ها نوشته های دیگران رو بالا و پایین می کنم و از دیدن خوشی، پیشرفت، شادی شون غصه می خورم. دل می سوزونم. برای خودم، برای تنهایی، برای تمام سختی هایی که تو این عمر نه چندان کم کشیده ام.
غبطه میخورم به داشتن خانواده ای که به هم محبت می کنن، خانه هایی که ازش سرو صدای مهربونی و شادی و خوشبختی میاد.
دلم تنگه!
دلم گرفته از اینهمه تفاوت. از اینهمه ناملایمتی روزگار با ما. با من.

حیف که روزهای عمرم به این همه حسرت میگذره. کاش روزگار کمی مهربونتر بود. کاش!

سرنوشت مثل موم تو دستهای خودمه این روزها.

گاهی فکر می کنم این دوست داشتنی که تو قلبم حس میکنم فقط خواسته های اون بخش وجودمه که تنبلی رو دوست داره. که دوست داره به یکی تکیه کنه و چشماشو ببنده که اون راه ببردش.

این روزها دوباره دارم خودم رو حس میکنم. خواسته هام رو. چیزهایی که شادم میکنه رو.

خوشحالم که ترس دوباره جاشو به قدرت داده.

آسمان مال من است…

همیشه سبز

درخت های همیشه بهار رو دوست ندارم.

مثل آدم هایی که همیشه کمرشون راست است و انگار هیچ غمی خم نمی کندشان. همیشه سبز، همیشه برگ دار، همیشه سایه دار. تابستان و زمستان ندارند.

کسی با تبر به جونشون نمیفته.

اما هیچ وقت میوه ندارند. اما هیچ وقت کسی را با شکوفه سورپریز نمی کنند.

چشمهایش

چشمهای نگرانش با تمام وجود از من خواهش می­کنن که کمکش کنم. که راهی رو بذارم جلوی پاش که چیکار کنه.

در دو بازه زمانی مختلف دو نفر رو دست داشت که چون تکلیف خودش رو نمی­دونست که می­خواد صرفاً دوست کسی باشه یا نه، بی­خیال دوست داشتنش شده بود و ماه­ها بود که به این فکر می­کرد که آیا کاری که کرده درست بوده یا نه.

امروز صبح چشهاش برق میزد، با اون اولین نفر کلی حرف زده بودند و دوباره محبتشون رو به هم نشون داده بودن. خوشحال بود.

2 ساعت بعد که دیدمش دیگه برقی تو چشمهاش نبود. دقیقاً همین امروز نفر دوم هم بهش زنگ زده بود.

بعد از ماه­ها، درست در یک روز!

حالا اون بود و یه انتخاب. اون بود و تردید.

من چه کمکی می­تونستم بکنم؟هیچ!

عجب دنیای جالبیه.

برای نوه ام

دهانت را می ­بویند…مبادا گفته باشی…دوستت دارم

زندگی تو وحشت، ترس، خفقان…

ظاهر متفاوت از باطن

دروغ هایی که باید بگی تا بتونی زندگی کنی

دخالت همه کس در همه چیز زندگیت حتی رنگ شورتت

زندگی زیر نگاه های سنگین و شماتت بار دیگران

ترس

ترس

ترس

….

این چیزیه که باید واسه نوه ات تعریف کنی از دوران جوانی ات.

قطع سیگنال

Searching for wireless networks in range

حتی اگه به بهترین و سریعترین شبکه هم وصل باشی، حتی اگه با بیشترین سرعتی که بشه تصور کرد هم در حال دانلود چیزی باشی، حتی اگه ساعت­ها به صورت مداوم وصل بوده باشی،

کافیه چند لحظه اون شبکه قطع شه.

اونوقته که شبکه بعدی ممکن به صورت خودبه خود وصل میشه. بدون اینکه از تو بپرسه که این سرعت و این شبکه جدید و در دسترس رو میخوای یا نه. بدون اینکه کاری داشته باشه به دوری و نزدیکی منبعش یا شدت سیگنالش. دیگه شبکه قبلی هم اگه وصل شه، تا وقتی که تو این شبکه جدید رو D/C نکرده باشی وصل نمیشه. حتا اگه شدتش 10 برابر باشه. حتی اگه منبعش در دسترس ­تر باشه.

دوستی­ هایی که توش همه چیزت رو گذاشتی وسط هم همینجورن. وقتی دیگه همه چیزت بهش وصل شده، وقتی دیگه محتاجش شدی، کافیه چند لحظه قطع شه. کافیه شبکه بعدی وصل شده باشه. هرچقدر دور، هرچقدر دست نیافتنی.